تبليغاتX
چه جوری حلالت کنم؟؟؟

چه جوری حلالت کنم؟؟؟

چه راحت همه چیزو فراموش کردی

 

نگاهي کرد سوي من
نگاهش صدها زبان داشت
با گامهايي نرم و آرام آمد به سوي من
شروع کرد بدون پيشگفتار:
"مي شوي يار من؟"
پرسيدم :"چرا من؟"
گفت:"ز تو بهتر نيافتم
از هر نظر افسونگري
همه نگاهها به سوي توست."
با پوزخندي گفتم:"او هم همين را مي گفت
مي گفت افسونگري. بگفت بهتريني
 مي گفت چشم مستت به دلها جام مي دهد..."
پرسيد:"که را مي گويي؟"
گفتم:"همانکه خود را يار ميزد.
همانکه عشقش دروغ بود.
همانکه مي گفت بي تو خواب ندارم ولي بي من آرام خفته بود.
اگر چه من حتي يک لحظه هم نياسودم.
چه مي شود کرد؟
رسم عاشقي اين است
چشم کور من عاشقش بود."
نگاهي کرد سوي من
با لبخندي گفت:"باور کن من او نيستم.
من کنارت مي مانم
براي هميشه
کاري مي کنم که حسد ورزند به عشق ما..."
گفتم:"نه من به خودم و او قول دادم
که بعد از او به اين دنيا دل نبندم
کسيکه همه شادمانيم از او بود
بي او هرگز نمي خنديدم."
نگاهي سوي من انداخت و رفت
دور شد از ديدگانم
با اينکه مي رفت گفت:"درس وفا به من دادي."
آرام زمزمه کردم:
"کاش او هم بود و درس وفا از ما مي آموخت"

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/15ساعت 11:19 توسط دختر متولد آذر |

 

من گذشتم از تو اما اين سزاي من نبود
اين سزاي عشق پاك و بي رياي من نبود

رفتم هرگز نگفتي
او چه شد؟  كجا رفت؟

آيا از دلت پرسيدي
من چه كردم ؟ او چرا رفت؟

لحظه اي با خود نگفتي
پس چه شد او بي صدا رفت ؟

من گذشتم از تو اما اين سزاي من نبود
اين سزاي عشق  پاك و بي رياي من نبود !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 9:35 توسط دختر متولد آذر |

!

 

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن !

 

که در آنجا که تویی

بر نیاید اگر  آواز از من

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

 

 

هر چه میل دل دوست ،

بپذیریم به جان ،

هر چه جز میل دل او ،

بسپاریم به یاد !

 

آه !

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

بیستون  بود  و تمنای  دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

 

در زمانی که چون کبک ، خنده می زد شیرین

تیشه می زد فرهاد

نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نتوان کرد ز بیدردی  شیرین  فریاد !

 

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد   برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است .

 

 

رمز شیرینی این قصه کجاست ؟

که نه تنها شیرین ،

بی نهایت زیباست

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست ؛

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی !

تب و تابی بودت هر نفسی

 

به وصالی برسی یا نرسی !

سینه بی عشق مباد !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 9:53 توسط دختر متولد آذر |

 

 عصر یک جمعه دلگیر

 

 دلم گفت بگویم بنویسم

 

که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

 

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

 

و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است

 

به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است

 

بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است

 

چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است؟

 

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

 

دل عشق ترک خورد

 

گل زخم نمک خورد

 

زمین مرد

 

زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد

 

فقط برد

 

زمین مرد زمین مرد

 

خداوند گواه است

 

دلم چشم به راه است

 

و در حسرت یک پلک نگاه است

 

ولی حیف نصیبم فقط آه است

 

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی

 

برسد کاش صدایم به صدایی...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 16:30 توسط دختر متولد آذر |

چقدر لحظه ها زود می گذرن

انگار همین شب گذشته بود.

یادت می یاد انگار همین چند ثانیه پیش بود.

گفتم که هرگز از تو نمی گذرم و تو هم خندیدی و گفتی : نمی دونی چقدر دوستت دارم.

اما تو بالاخره ترکم کردی و فراموش کردی که یک روز دوستم داشتی

تو رفتی و موقع رفتن زمزمه کردی"تو رو خدا ازم نرنج"

تو رفتی و موقع رفتن ناخواسته بردی چیزی رو که نباید می بردی و بی رحمانه شکستی چیزی رو که نباید می شکستی

اما من هنوز هم حاضر نیستم از تو بگذرم چون به تو

قول دادم که نگذرم...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 13:12 توسط دختر متولد آذر |

 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند...

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/08ساعت 10:4 توسط دختر متولد آذر |

 

ای معنی انتظار یک لحظه بایست / دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟

یک لحظه بایست و یک جمله بگو/تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت 9:27 توسط دختر متولد آذر |

 

سلام

حالت خوبه؟ چیکار میکنی؟ به یاد من هستی؟ دلت برام تنگ نشده؟

میدونم... تو تحملت زیاده ، صبر ایوب داری... حتی میدونم میتونی هیچوقت برنگردی پیشم

ولی

ولی

دلم برات میسوزه!

میدونی چرا؟

چون خودتو از یه عشق پاک محروم کردی...چقدر عشق واسه تو نگه داشته بودم توی قلب کوچیکم

چقدر خوشبختی واست کنار گذاشته بودم

چقدر احساس...

 اصلاً همه زندگیمو واست کنار گذاشته بودم

یادته آخرین بار بهت گفتم مطمئنم دیگه هیچوقت هیچکس پیدا نمیشه که اندازه من دوستت داشته باشه

به خدا راست گفتم

مطمئنم یه روز خودت اینو می فهمی...مطمئنم پشیمون میشی ولی چه فایده

دلم برای خودمم میسوزه که یه عمر فکر کردم لیاقت اینهمه فداکاریمو داری...

ولی دلم برای تو بیشتر و بیشتر می سوزه که ارزش عشقمو نفهمیدی و اونو مفت از دست دادی

من حتی اگه تو پیشم نباشی مطمئنم خوشبخت میشم چون من خدا رو دارم شاید نتونم کس دیگه ای رو اندازه تو دوست داشته باشم ولی تمام عشقی رو که توی قلبم برای توی نامرد کنار گذاشته بودم باید بدمش به اون به کسی که هنوز تو زندگیم نیست و نمیدونم کی میاد...

دلم میخواست کنار هم خوشبختی رو حس کنیم ولی نشد...یعنی تو نخواستی

تو منو با چیزی عوض کردی که جز تباهی سودی برات نداره...

 نگران آینده تم هرچند که دیگه به من ربطی نداره...ولی به خدا نگرانم

کاش سر عقل بیای و بفهمی چه عشقی رو از دست دادی

اگرم نمیخوای برگردی برنگرد ولی

دلم واست می سوزه

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت 10:26 توسط دختر متولد آذر |

 

فرق من و تو :

گفتی عاشقمی / گفتم دوستت دارم.............گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم/گفتم من فقط ناراحت میشم.............گفتی من بجز تو به کسی فکر نمیکنم/گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر میکنم..........

گفتی تا ابد تو قلب منی/ گفتم فعلا تو قلبم جا داری..........گفتی اگه بری با کس دیگه من خودمو میکشم/گفتم اما اگه تو بری با کس دیگه من فقط دلم میخواد طرف را خفه کنم....گفتی........گفتم.....

حالا فکر کردی فرق ما اینهاست؟؟؟

نه!!! فرق ما اینه که تو دروغ گفتی من راستشو گفتم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/02ساعت 21:32 توسط دختر متولد آذر |

 

در این زندان دلم تنگ است ٬زمان با من چه بی رحم است

خداوندا !

چگونه می توانم لحظه هایم را نگه دارم

در این زندان تمام لحظه هایم بی هدف رفتند

دگر بال خیال انگیز رویا های دیروزم

به پرواز خیالی در نمی ایند

که من را باز به دنیای پر از شور و امیدم باز گردانند

زمان !ایا امیدی هست کزین زندان رهایی یابم و با  هر چه تنهائیست وداع گویم ؟

که باور می کند روزی از این تنهایی و زاری رها باشم ؟

درین زندان دگر ماندن برایم سخت و جان کاهست

چرا ؟زیرا که زندان است

چرا ؟زیرا که تنهایم

خداوندا ! در این زندان دلم پوسید ٬تمام ارزوهایم دگر خشکید

و شعرم در حصار واژه های بیصدا گم شد

خداوندا !

اگر چه من در این زندان غم ٬تنها و بی یارم

ولی اینک درون قلب پر دردم امیدی هست

امیدی روشن و جاری

اگر چه من در این زندان خودم تنهای تنهایم ٬ولی هر جا که باشم

باز تو هم با من همان جایی

بلی ! من در میان این همه نامهربانی ها ٬به یاد تو پناه اورده ام

دگر چون یاد تو هستم ٬از این زندان هراسم نیست

سکوت لحظه ها حتی ٬برایم سخت و جان کاه نیست........

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 17:42 توسط دختر متولد آذر |

 

سلام

دلیل اینکه توی چند تا پست قبلی شعر و متن گذاشتم این بود که اصلاْ نمیدونستم چی بنویسم

خیلی کلافه بودم...

دیروز سه تا دوستای صمیمیمو دعوت کرده بودم خونمون که مثلا یکم از این حال و هوا بیام بیرون.

اونا بهترین دوستای منن و هر سه تاشون از جریان ما خبر دارن دلسوز و مهربونن و حتی دلشون بیشتر از من شور میزنه اولین بار که بهشون جریانو گفتم دوتاشون شب خوابشون نبرده بود و همش در فکر پیدا کردن راه حل برای من بودن در حالی که خود من اونشب مثل خرس خوابیده بودم(آخه انقد گریه کرده بودم سرم درد گرفته بود خب)

خلاصه اینکه بچه ها اومدن و قرار شد راجع به این قضیه حرفی نزنیم که حداقل من یه روز کمتر غصه بخورم ولی نمیدونم چرا بحث خودش اونطرفی کشیده میشد راجع به هرچی حرف میزدیم به قضیه من ختم میشد حتی سر ناهار هم یه ریز در مورد همین حرف زدیم و من رسماْ غذا کوفتم شد!

حالا تا اینجا که هیچی، آخه من جدا جدا با هرکدومشون تلفنی صحبت کرده بودم و تقریبا همه حرفا برام تکراری بود واسه همین من زیاد حرف نمیزدم و اون سه تا داشتن سر من با هم بحث میکردن!

تا اینکه یکی از دوستام یه پیشنهاد داد که واسم جدید و جالب بود... نازنین گفت هروقت هستی(یعنی من) بخواد با یکی دیگه دوست بشه یا به یکی از خواستگاراش جواب بده باید به عسل(یعنی اون) زنگ بزنه ... گفت فرض کن تو ۵،۶ ماه دیگه با یکی دیگه دوست بشی یا ازدواج کنی اونوقت بعد از چند ماه ، اون(عسل) بهت زنگ بزنه و بگه پشیمون شده و میخواد برگرده اونوقت تو داغون میشی همه فکر و ذکرت میره پیش اون و رابطه جدیدت دچار مشکل میشه...گفت قبل از اینکه رابطه دیگه ای رو شروع کنی باید به اون زنگ بزنی و قضیه رو بگی اون اگه تو رو بخواد وقتی ببینه  قضیه جدیه و داره تو رو از دست میده برمیگرده اگرم دیگه نخواد برگرده بالاخره تکلیف تو روشن میشه و مطمئن میشی که وقتی با یکی دیگه بودی اون دوباره سر و کلش پیدا نمیشه...

به نظر من حرفش درست بود تازه نازنین گفت الکی هم میتونی اینکارو بکنی یعنی زنگ بزنی و بگی یه خواستگار واست اومده و خانواده ات تاییدش میکنن بعد ببین عکس العملش چیه

حالا نمیدونم از وقتی دوستم این حرفو زده یکم خیالم راحت تره حداقل میدونم یه راهی هست که تکلیفم روشن بشه .نظر شما چیه؟

 

 

او ز من رنجیده است

                     آن دو چشم نکته بین و نکته گیر

در من آخر نکته ای بد دیده است

                           من چه می دانم که او

                                         با چه مقیاسی مرا سنجیده است

 

من همان هستم که بودم   شاید او

              چون مرا دیوانه خود دیده است

                            بی وفایی میکند تا بلکه من

                                         دور از دیدار او عاقل شوم

 

او نمی داند که من

                    دوست می دارم جنون عشق را

من نمی خواهم که حتی لحظه ای

                                  لحظه ای از یاد او غافل شوم     

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/30ساعت 11:2 توسط دختر متولد آذر |

 

اشكامو پاك كنم يا نه دوستم داري يا نداري؟
تكليف عشقمون چيه  عاشقي يا مسافري؟
اشكامو پاك كنم يا نه بگو تو ميموني باهام؟
يا اشك رو هديه ميكني وقت جدايي به چشام؟
جواب اشكامو بده يه جايي دام تو دلت؟
يا عشق نا قابل من كهنه شده تو خاطرت؟
بگو بگو بهم بگو پيشم ميموني تو هنوز؟
تو رو خدا تنهام نزار تو كه دوستم داشتي يه روز
با غم عشقت چه كنم بمونم يا بميرم؟
اشكامو پاك كنم يا نه گريه رو از سر بگيرم؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28ساعت 12:23 توسط دختر متولد آذر |

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد...

وسعت تنهائیم را حس نکرد...

در میان خنده های تلخ من...

گریه پنهانیم را حس نکرد...

ان که سامان غزل ها یم از اوست...

بی سرو سامانیم را حس نکرد...

 در هجوم لحظه های بی کسی...

درد بی کس ماندنم را حس نکرد...

 آن که با آغاز من مانوس بود...

 لحظه پایانیم را حس نکرد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/26ساعت 18:10 توسط دختر متولد آذر |

 

 نمي بخشمت ....

 بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....

 بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

نمي بخشمت ....

 بخاطر دلي كه برايم شكستي .... ..

 بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

نمي بخشمت ....

 بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....

 بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

و مي بخشمت

 بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

 

  

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/26ساعت 10:48 توسط دختر متولد آذر |

 

اه اه...آخه آدم انقد بی جنبه؟؟یه وبلاگ میسازن فکر میکنن چه خبره...

آخه آدم عاقل هر روز قالب وبلاگشو عوض میکنه؟

چرا انقد دمدمی مزاجی تو؟؟؟؟؟همینه ۴ تا حواننده ثابت بیشتر نداری دیگه

پ.ن: با عرض پوزش از دوستان عزیزِ،

لطفاً به این قالب هم انس نگیرین!!!!

از من بعید نیست فردا دوباره عوضش کنم

خلاصه شرمنده

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 22:36 توسط دختر متولد آذر |

 

سلام

 

دیروز یکی از دوستان توی قسمت نظرات از من پرسید چه جوری باید عشقمونو امتحان کنیم من اول خواستم جوابو برای خودش بفرستم ولی بعد گفتم بذارم تو وبلاگ بهتره شاید جوابم بتونه به کسای دیگه هم که اینجا رو میخونن کمک کنه...

 

اول تجربه ی خودمو میگم...راستشو بخواین من از وقتی جریان دوستیم با عسلم جدی شد یعنی رسماً به هم قول دادیم که به همدیگه وفادار باشیم چندین بار امتحانش کردم تا وفاداریش بهم ثابت بشه مثلا با یه آیدی دیگه هرروز بهش ایمیل عاشقانه میزدم ... از گوشی دوستام به صورت ناشناس اس ام اس میفرستادم تا ببینم عکس العملش چیه...تازه یکبارم خوشگلترین و عشوه ای ترین دوستمو (که البته اون نمیشناختش) فرستادم سراغش...

 

ولی نتیجه همیشه همون چیزی بود که من دوست داشتم... یعنی در جواب ایمیل نوشته بود هرکی هستی دیگه مزاحم نشو! در جواب اس ام اس ها به گوشیه دوستم زنگ زد و با یه لحن فوق العاده خشک و جدی گفت  اشتباه گرفتی و بار آخری باشه که اس ام اس میزنی و به اون دوست خوشگلمم بدون اینکه نگاه کنه با بی اعتنایی گفته بود:شرمنده من نامزد دارم.به بنگاه همسریابی مراجعه کنید!!

در ضمن فقط در این زمینه امتحانش نکردما خیلی چیزای دیگه هم بود مثلاً واسه اینکه مطمئن بشم جا نمیزنه یکبار که با هم رفته بودیم بیرون فرداش زنگ زدم بهش و الکی گفتم دوست بابام دیروز من و تو رو با هم دیده و به بابام گفته، الان نمیدونم چیکار کنم اونم یکم فکر کرد و گفت خوب زنگ میزنم به باباتو بهش میگم تو رو میخوام و خودم راضیش میکنم منم گفتم تو که نمیتونی الان بیای خواستگاریم(آخه عشق من هنوز شرایط ازدواجو نداره...البته وضع باباش خوبه ولی باباش از اوناس که یه قرون به بچه هاش کمک نمیکنه) اونم گفت اشکالی نداره بهتر از اینه که تو خونه به تو گیر بدن و اذیتت کنن...خلاصه منم بهش گفتم باشه ساعت 7 زنگ بزن بابام خونس(آخه میدونستم اون شب بابام اینا میخواستن جایی برن)در واقع میخواستم مطمئن بشم که زنگ میزنه اونم راس ساعت 7 شب زنگ زد و من گوشی رو برداشتم و با خنده و مسخره بازی بهش گفتم که باهات شوخی کردم و خواستم اذیتت کنم ولی در واقع قصدم اذیت کردنش نبود بلکه قصدم امتحان کردنش بود...

 

خلاصه(من چقدر میگم خلاصه) یه چیزای دیگه ای هم بود که من الان یادم نمیاد ولی تمام اینا رو نوشتم که در آخر بگم اون از این همه امتحان سربلند بیرون اومد و من افتخار میکردم به اینکه شوهر آیندم یه مرد مهربون و وفاداره و منو خیلی دوست داره ولی با این امتحان آخر فهمیدم که...

 

البته شاید هنوز زود باشه واسه قضاوت ولی منظورم اینه سعی کنین از اول همه چیزو در مورد عشقتون بفهمین ...مثلا چیزایی که بدتون میاد و به اونا حساسین رو روی یه کاغذ بنویسین و یواش یواش سعی کنین بفهمین که عشقتون نظرش راجع به اونا چیه  (البته غیر منطقی نباشینا مثلا منظورم این نیست که اگه از قرمه سبزی بدتون میاد اون رو هم مجبور کنین که دیگه قرمه سبزی نخوره !) مثلا من خودم از دروغ و سیگار و م ش رو ب و خیانت و یه سری چیزای دیگه متنفرم  البته از دروغ و خیانت که خوب همه بدشون میاد ولی از سیگار و م  ش ر و ب نه!  و همونطور که توی یکی از پستای قبلی گفتم اشتباه من همین بود که از اول در این مورد ازش نپرسیدم اگه همون اوایل  فهمیده بودم که اهل این چیزاس قبل از این که به هم زیاد وابسته بشیم ازش جدا میشدم البته بازم میتونم بگم که من شانس آوردم و اون چون دروغگویی تو ذاتش نبود به من راستشو گفت ولی بعضی پسرا برای اینکه عشقشونو از دست ندن ممکنه ظاهر سازی کنن و عادتای بد خودشونو رو نکنن که در این مورد باید حسابی حواس آدم جمع باشه.پس عشق چشمتونو کور نکنه

 

خلاصه وقتی که به طور کاملا غیر مستقیم فهمیدین که نظرش در مورد چیزایی که شما بدتون میاد چیه مثلا اگه شما از سیگار بدتون میاد وفهمیدین اون هرازگاهی سیگار میکشه ازش بخواین که اگه میخواد با شما ازدواج کنه اونو بذاره کنار...بگید خیلی از سیگار بدتون میاد و نمیتونین با یه سیگاری زندگی کنین...جدی باشین و ببینین که عکس العمل اون چیه...شما رو انتخاب میکنه یا سیگارو؟ البته خشونت به خرج ندینا فقط محکم باشین.

 

اگه اول دوستینه و هنوز قصدتون برای ازدواج جدی نشده اینکارو انجام ندین چون مسلما وقتی اون نسبت به شما خیلی علاقه مند نباشه خوب حرفتونو گوش نمیده...ولی سعی کنین به محض اینکه بهتون قول ازدواج داد امتحانش کنین...که خدای نکرده مثل من بعد از 7 سال نفهمین راهو اشتباه رفتین که دیگه خیلی دیره...

البته اینم بگم که هیچوقت نباید این قضیه یکطرفه باشه و شما هم باید خواسته های منطقی اونو قبول کنین وگرنه دلسرد میشه و انگیزه ای واسش نمی مونه...

 

خوب دیگه خیلی نوشتم خستتون کردم

 

نظر یادتون نره ها...من با راهنماییهای شما انرژی میگیرم...

 

خوب و خوش باشید

 

فعلا بای

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 12:14 توسط دختر متولد آذر |

 

سلام عزیزان

خوبین؟...خوشین؟...سلامتین؟

یادتونه قرار بود دیگه غصه نخورم؟ نتونستم

دیروز دلم خیلی گرفته بود، از حماقت خودم گریم گرفته بود آخه من چرا انقد خنگ بودم چرا توی این همه مدت ازش راجع به این قضیه سوال نکرده بودم؟؟؟

من از اول حتی قبل از اینکه با اون آشنا بشم روی دو تا چیز (مشروب و سیگار) خیلی حساس بودم و مطمئن بودم اگه کسی بیاد خواستگاریم اولین چیزایی که ازش میپرسم همیناس!!! حالا با این اوصاف چطوری میشه که من ۷ سال از این آقا نپرسیدم که شما  م ش ر و ب   میل می فرمائید یا نه!

البته خودم میدونم چرا! چون اونقدر آقا بود و اونقدر رفتارای خوب ازش دیده بودم که حتی شک هم نداشتم که نمیخوره.

نمیدونم...

راستش دلیل اینکه دوباره یاد اون افتادم و دلم به شدت گرفت اینه که دیروز یکی از پسرای دانشگاه بهم پیشنهاد داد البته توی چت(سایت کلوب...اگه عضو نیستین،عضو شین سایت باحالیه آدرسش cloob.com) خلاصه منم که صاف و صادق همه ماجرا رو گذاشتم کف دستش اونم اول کلی دلداریم داد و بعد هم گفت منتظرش نباش ، فراموشش کن البته اینو به خاطر این نگفت که من با خودش دوست بشم فقط گفت اگه دوستت داشت حرفتو گوش میکرد و فکر کردن به اون فقط حالتو بدتر میکنه که خوب راست هم می گفت. خلاصه اینکه بعد از حدود 3 ساعت که حرف زد و منو نصیحت کرد و راه و چاه رو بهم نشون داد من گفتم : ولی من نمیتونم به این زودی فراموشش کنم فعلا تا چند وقت منتظرش می مونم و اون بیچاره اینجوری شد 

آخه اون نمیدونست داره با یه عاشق متولد آذر کله شق حرف میزنه

خلاصه اینجوریاس... عالم و آدم به من میگن بی خیال شوالبته میدونم که بالاخره باید بی خیال بشم ولی وقتی که مطمئن بشم اون بر نمیگرده!

ولی خدا جونم با تمام این اوصاف بازم هرچی خودت صلاح میدونی،من چیزی رو به زور از تو نخواستم و نمیخوام...کمکم کن

 

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23ساعت 10:16 توسط دختر متولد آذر |

 

پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

 

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است. تنها دقایقی دیر کرده است.

 

گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است!

 

خندید به سادگیم آیینه و گفت : او احساس پاک تو را زنجیر کرده است.

 

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی!

 

گفت : خوابی... سالهاست که دیر کرده است....

 

در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است....

 

راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!!

 

اما من چه ساده...و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث!

 

انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟

 

چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ...

 

چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟ چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟

 

کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/22ساعت 17:57 توسط دختر متولد آذر |

 

تا گرم آغوشت شدم

چه زود فراموشت شدم

تقصیر تو نبود،خودم باری روی دوشت شدم

کاشکی دلت بهم میگفت نقشه قلبمو داره

هرکی زد و رفت و شکست یه روز یه جا کم میاره...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/21ساعت 16:59 توسط دختر متولد آذر |

 

سلااااام دوستای خوبم

از همه کسایی که لطف میکنن و با نظراتشون منو راهنمایی میکنن بی نهایت سپاسگزارم.

دیروز یه فال حافظ گرفتم دو بیتش این بود:

خوش بود گر محک تجربه آید به میان     تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست            عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

حافظ راست میگه ،الان که فکر میکنم می بینم غصه خوردن خیلی مسخرست اون اگه واقعاً منو بخواد برمیگرده من از ته دلم دوستش داشتم و الانم دارم و اون باید بفهمه که خواستن یه خانواده سالم توقع زیادی نیست. این میتونه یه امتحان باشه . حداقل من میفهمم کسی که ۷ سال دوستش داشتم چقدر حاضره به خاطرم فداکاری کنه.اصلاً حاضره یا نه؟

خدایا راضیم به رضای تو

 

خوشحالم میکنین اگه نظر بدین.فعلا بای

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 12:29 توسط دختر متولد آذر |

ابتدا نيت كنيد

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك فاتحه بفرستيد

گرفتن فال
دريافت کد فال حافظ براي وبلاگ